""ماموریت به تیپ امام سجاد (علیه السلام) ـ قسمت اول""

چون نمی خواستم به تبلیغات (تخصص اصلی خودم) برای ادامه ماموریت برم (به علت معذوریت پزشکی )دو روز طول کشید تا رئیس ستاد(برادر خانجانی) و پرسنلی(برادر قاسمی ) با توجه به نیاز امور مالی تصمیم گرفتند منو به اون جا معرفی کنند خلاصه خودم رو به مسئول مالی  برادر علی کاشی معرفی کردم و با صحبت هائی که با او داشتم قرار شد امورمربوط به صندوق داری به حقیر سپرده بِشه بنابراین لازم بود اطلاعات مختصری رو در مورد حسابداری از او یاد بگیرم لذا به طورشبانه روزی مشغول آموزش شدم به طوری که در مدت کمتر از یک ماه توی اون هوای گرم که فقط یه یه پنکه داشتیم اونهم توی سوله ای گرماش بیداد میکرد تُونستم چند سندِ حسابداری (با استفاده از برگه های تقویم رومیزی باطله)رو تنظیم و وارد دفاتر حسابداری (به صورت فرضی)کنم و این انگیزه ای بَرام ایجاد کرد تا بتونم این رشته تحصیلی را درآینده پیگیری و در نتیجه درسال 1380 لیسانس بگیرم(خاطرات مربوط به دانشگاه).

هر روز از اندیمشک یِه روحانی رو برای اقامه نماز جماعت به پادگان می آوردند، یِه یک ماهی از اومَدنم به تیپ گذشته بود و ایام مثل برق میگذشت ، یِه روز پشتیبانی واحد تبلیغات نَتُونسته بود روحانی رو به نماز خونه بیاره و من هم که نماز ظهر رو خونده بودم  ومشغولِ ذکر گفتن بودم ،صدای چند تا سرباز رو که به همدیگه تعارف میکردن تا یِکِیشُون امام جماعت بشه رو شنیدم بالاخره یکی از اونها که داش مَشتی وار حرف می زد رفت جلو ایستاد و دوستاش هم پشت سرش! همینکه قامت بَست و الله اکبر رو با همون حالت داش مَشتی وارگفت و بُلند بُلند سوره حَمد رو(که با غلط روخونی و تجویدی)می خُوند رفیقاش خنده شون گرفت و این بنده خدا تعداد رَکَعات نمازش رو فراموش کرد،طوری شد که از خجالت مرتب نماز می خَوند (نزدیک به نیم ساعت) و پشت سرش رو هم نگاه نمیکرد تا همه سربازها از نماز خونه خارج بِشَند ،اتفاقاَ من هم تو نماز خونه موندم تاباهاش صحبت کنم و وقتی خواست این سربازه بره صِداش کردم (از ترس تنبیه انظباطی و...  رنگش حسابی پریده بود) و علت این کار رو جویا شدم .اونهم گفت من بااین ها بچه محل هستم، بچه جنوب شهر ،اِنقدر به من گِیر سه پیچ دادند که دیگه منو تُو رو دَربایستِی گذاشتند حالا تورو خدا ما رو به امور قضائی نفرستید، من هم گفتم به شرطی این کار رو میکنم تا قول بِدی هرروز بیای پیش من تا در مدت یک ماه تَمُوم غلط های نمازت رو اصلاح کنی .به این ترتیب یِه باقِی الصالحات برای حقیر رقم زده شد . 

 کربلای جبهه ها یادش به خیر...   

خاطرات دوران دفاع مقدس همچنان ادامه دارد ...

/ 12 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا

سلام دوست عزیز سالروز بازگشت آزادگان به ميهن اسلامي گرامي باد. برای مسابقه وبلاگ نویسی در زمینه دفاع مقدس دارم آماده میشم شما هم با توجه به بلاگتون که در زمینه دفاع مقدس هست میتونی با مطالعه شرایط مسابقه در http://www.weblog.ganjineha.ir/ ثبت نام کنی برای تبادل لینک موافقم اگر خواستین منو با لاله های اسمانی لینک کنید و خبر بدید.

عکاس مسلمان

بسم الله/آقای عزیزی مثل همیشه خاطره قشنگی بود. خاطرات جبهه‏ها آدم رو توی یک حال خاصی میبره/ یا حق

دانشجو

سلام دوست عزيز . شما نسبت به وبلاگه بنده خيلي لطف داريد . باز هم با پيشنهادات سازنده بنده را ياري فرماييد. در ضمن از اينكه به وبلاگم تشريف مي اوريد خيلي خوشحال هستم. يا حسين [گل][گل][عینک]

دانشجو

سلام دوست خوبم . انشاءالله كه رمضاني سرشار از پاكي و زيبايي و بندگي در راه خداوند بزرگ را پيش رو داشته باشيد . يا علي[گل][عینک][گل]

لیلا

سلام دوست عزیز بالاخره یافتم بلاگ شما رو ممنون از نظرات خوشگلتون و ایمیل ارسالی

عکاس مسلمان

بسم الله/ در وقت امساک سحر و در کنار سفره‏های بی‏ریا اما پر رونق افطاری در ماه ضیافت الهی ما را از دعای خیر خویش بی‏بهره نسازید/ طاعات و عبادات قبول / یاحق

سید

سلام خدا قوت و التماس دعا

زینب

سلام خداقوت بادعاهای هرروزه ماه مبارک رمضان به روزم با یک آمین در ثوابش شریک شوید ایام سوگواری امیر المومنین بر شما و خانواده گرامی تسلیت

عکاس مسلمان

بسم الله/ راز و نیازهاتون در شب‏های قدر قبول/ با "کودکی در شب قدر" بروزم/ یا حق

یه بنده خدا

من هم همونجا بودم که تو بودی منتهاش همون بچه ها خیلی باصفا تر از شما بودن. تو همون بالارود . خیلی از دوستان رو تو کوزران سردشت حلبچه و بانه از دست دادیم اونوقت شماها گیر میدادین به درست نماز خوندن بچه ها!!!! که اگه نبودن همین بچه بامعرفتا امثال شما افتخاری نداشتید که پز بدین..... خواستی برات خاطره تعریف کنم ببینی سینه ها خیلی پردرده....