خاطره های جنگ قسمت اول!

به یاد شهید پیچک وشهیدان بهرامی و سلیمانی

با سلام ،

بدون مقدمه خاطرات دوران دفاع مقدس ( 2 سال با گروهک های ضد انقلاب + 8 سال با بعثی ها ) را پی می گیریم  :

اواسط سال 58 زمانیکه در مجموعه ای فرهنگی ، مشغول انجام وظیفه بودم با شهید پیچک آشنا شدم اون معلمی آگاه نسبت به تمامی مسائلی که در دور و برش می گذشت بود واین آگاهی به حدی بود که با تمامی گروه های اسلامی و غیراون آشنائی کامل داشت لذا با مراوده ایکه درمدارس منطقه کریمخان وخیابان سمیه ایجادکرده بود هر دو هفته یک بار با هماهنگی مدیران آن مدارس، با محصلین به کوهپیمائی می رفتیم و او به ابهامات و شبهات دانش آموزان پاسخ می داد ( بیشتر کوه های سمت اوین درکه ویا سمت شیر پلا و...).

ازنکات جالب توجه ، آشنائی شهید پیچکبه فنون رزمی ، نظامی وانواع اسلحه بود وبا هربارکوه رفتن این فنون را به ماآموزش میداد. معتقدبود بچه مسلمونها باید همه فن حریف باشند . این همکاری فرهنگی ما مدتهای مدید ادامه داشت و با اتفاقات و فراز و نشیبهائی همراه بود ( با توجه به رویدادهائی که به مناسبت های مختلف در کشورمان رخ میداد) که در صورت ضرورت به آن اشاره خواهم کرد .

با بروزاتفاقات غم انگیزدرکردستان درسالهای 58 ،59 وخطرتجزیه آن توسط گروهکهای ضد انقلاب (‌دمکرات،کومله ،چریکهای فدائی اقلیت واکثریت ،حزب توده ،پیکار، منافقین و...)، اقدامات مؤثری توسط نیروهای انقلابی ازجمله شهیدپیچککه به این نیروها پیوسته بودبرای مقابله باآنهاصورت گرفت .اواسط سال 59 شهید پیچک به مجموعه فرهنگی ما آمد و پس از توضیحا تی در مورد وضعیت آزادسازی برخی شهرهای کردستان از جمله سقزو اینکه مردم این شهر از یک بحران خارج شده و انتظاربرقراری امنیت و زدودن فقر را از نیروهای انفلابی داشتند، از ما برای پیوستن به او برای انجام کارهای عمرانی ، تبلیغاتی و فرهنگی مدد خواست . از میان ما (حقیر،خزل،بهرام ،شهید حبیب بهرامی ،شهید سلیمانی و خواهررعیت نژادو ...) بنده و شهید سلیمانی داوطلب شدیم شهید پیچک که متعجب شده بود رو به من کرد وگفت تو بااین جثه چکارمیتونی بکنی درجواب گفتم مگه نگفتی کارفرهنگی و تبلیغی،خوب خطاطی ودست به قلم شدن مگه کارفرهنگی ، تبلیغی نیست؟ خلاصه چند روزی طول کشید تا با راضی کردن خانواده و او ما هم افتخار همراهی با انقلابیونی مثل او را پیدا کردیم .ادامه دارد ...

 

 

/ 9 نظر / 12 بازدید
مجنون

ياد ايامی که در گلشن خزانی داشتيم .....

PBgroups

///لام. من هنوز چشم به انتظارم! اگر امر بفرمائيد در خدمتيم.

پلاک جنگی

مخلصيم حاجی!!!..........حسينم............شناختی؟؟......اهوازی..............افتاد فکر کنم.....بابا پشتکار.......بابا به روز.........بابا کلاس.......بابا کردستان........بابا..........م منتظر ادامه ايم.......يا علی

بهرامی

خيلی خيلی خوشحالم که اينجا بروزه. باور کنيد من يکی از مشتريان دائمی اينجا هستم. خدا خير دنيا و آخرت رو نصيبتون کنه خواهشا بذاريد اينجا هميشه بروز باشه. بابا ما تشنه ايم به خدا. اين قطرات رو از ما دريغ نکنيد. التماس دعا

mahdi

سلام بزرگوار. کمی کم لطفی ميکنين که دير به دير برامون تعريف ميکنين چيزهايی رو که سعادت ديدنش رو بشما دادن. منتظر ادامه هستم. يا حق

بیسیم چی

يا علی دلاور کجا بودی اين دو سال در خدمت برادر محب بوديم برای ما هم التماس دعا

شهید من

سلام . خوشحالم دوباره وبلاگتون راه افتاد . یک طرحی در وبلاگم ریختم امیدوارم شرکت کنید.

پرنده ی رها (سیب سرخ)

يا حق ... سلام ... ای والله داره ... کاش ما هم می تونستيم با شما ها باشيم ... التماس دعا دارم برای يه مريضی که الان حالش خيلی بده و دکترا جوابش کردن ... يا علی مددی ... والسلام علی من اتبع الهدی

نا آشنا

اجرکم عند الله