این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

شیطنت های اداری

     

        "" شیطنت های اداری""        

باسلام                                                                                                                                                   

        چند روز پیش با شنیدن تصادفِ همکارم ( برادر عارف... ) برای دیدن اون و سایر همکارام به اداره ... رفتم ، طبق معمول که همیشه سر به سرش میگذاشتم به برادر دوست...ی گفتم پشت در می ایستم در بزن و بگو مهمون داری !

 دوست...ی در زد و  بهش گفت  : جناب سرهنگ مهمون دارید ، با تعجب گفت مهمون کیه بگو بیاد تو !  دوست...ی : نمیخواید به پیشوازش بیاید ! با تعجب مونده بود چی بگه که من سریع پریدم داخل اتاق ! رنگش چنان پریده بود که نگو ! بعد از احوالپرسی و .... به یاد خاطره ای ازش افتادم که در ادامه ذکر میکنم  :

  

       


همیشه برای ادخال سرور و رفع خستگی روزانه در اداره، در بین همکارها با چند نفر خیلی شوخی داشتیم که یکی از اونها عارف... از خطه گیلان ، مظفر... از خطه مازندران و قلی ... از خطه آذربایجان ... ! در این بین جوونهائی که چند سالی بود که به اداره  اومده بودند هم   ( از جمله برادر دوست...ی ، طاهر... و ... ) بدشون نمی اومد به ما ملحق بشند .  چون ما در محیط نظامی بودیم آوردن برخی اقلام از جمله مواد محترقه به اداره ممنوع بود بجز افرادی که مجوز عدم بازرسی داشتند .

شیطنت های برادر عارف...  برخی اوقات ما رو از کارهای اداری بد جور ،وا میداشت یه روز که کارمون خیلی زیادبود و آخر سال مالی ! بیش از حد مانع کارهامون میشد با طرح نقشه ای هم زمان با ایام چهارشنبه سوری یه چند تا سیگارت به اداره آوردم و به بر و بچ دادم . طبق قرار وقتی برادر عارف... به داخل توالت عمومی رفت و مشغول ...بود، چند تا ترقه داخل توالت انداخته شد و درِ اصلی هم بسته شد ، چنان صدای مهیبی اون داخل پیچیدکه داد و بیداد عارف... به صدا در اومد . رنگش عجیب پریده بود !

یه بار هم با مظفر... و عارف... رفته بودیم ورزش صبحگاهی ، شوخی های عارف... تمومی نداشت . یه کاسه افتاده بود روی زمین ، اون رو برداشتم و به طرفش پرت کردم  ! این کاسه به پسِ کَلَه اش برخورد کرد و نقش بر زمین افتاد ! اومدیم بالای سرش هر چی صداش زدیم جوابی نمیداد ! خیلی ما رو نگران کرده بود ! چند تا کشیده زدم به صورتش بلکه بلند شه ! انگار نه انگار همین طور نقش بر زمین افتاده بود !  این دفعه یه کشیده محکم تر زدم شروع کرد به ناله کردن  که چرا میزنی ؟ بعد فهمیدیم ناقلا خودش رو زده بود به مُردَن.              

عیدتون پیشاپیش مبارک .  

کربلای جبهه ها یادش به خیر ...

خاطرات دوران دفاع مقدس همچنان ادامه دارد ...                                

   + ۲۵ کیلو ; ۳:٥٢ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ اسفند ۱۳٩٠
    پيام هاي شما ()