این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

اَللهُم عَجِل لِوَليِكَ الفَرَج

با سلام. اگر چه به دلايل متعدد و مختلف نتوانستم مطلبی را برای شما عزيزان ارائه نمايم، به خصوص ميلاد پر برکت گل نرجس خاتون حضرت مهدی موعود (عج) را به همه مسلمان تبريک عرض کنم لذااز اين فرصت استفاده نموده ، مراتب خلوص خود را که دعای تعجيل در فرج آن حضرت است و دوای دردهای ماست را ابراز نمايم زيرا در روايت آمده است که در آخر الزمان همه هلاک می شوند .

( اِلا مَن دُعا بِالفَرَج ) مگر کسانی که برای تعجيل فرج دعا کنند. ائمه ما با اين بيان به اهل ايمان و شيعيان اعلام می دارند تا خود را بشناسند. يعنی اگر برای فرج دعا می کنيد، علامت آن پا برجا بودن ايمان به ظهور آن حضرت است. به قول حضرت آيت ا... العظمی محمد تقی بهجت :

لازم نيست که انسان در پی اين باشد که به خدمت حضرت وليعصر عليه السلام تشرف حاصل کند، بلکه شايد خواندن دو رکعت نماز، سپس توسل به ائمه عليهم السلام بهتر از تشرف باشد، زيرا هر کجا که باشيم حضرت می بيند و می شنود و عبادت در زمان غيبت، افضل از عبادت در زمان ظهور است و زيارت هر کدام از ائمه اطهار عليهم السلام مانند زيارت خود حضرت حجت (عج) است.

  اَللهُم عَجِل لِوَليِكَ الفَرَج

و اما ادامه خاطرات:

اوايل آبان سال پنجاه و هشت (قبل از آغاز جنگ و جريان گروهکها ) بود که برای گذراندن يک دوره ۱۵ روزه آموزش نظامی به صورت شبانه روزی به پادگان امام حسين عليه السلام ( دانشگاه امام حسين فعلی ) اعزام شدم. البته لباس و پوتين نظامی هم اندازه ام نبود! لباسی را که دادند، کوچک کردم و پوتين کوچکتر از بازار تهيه نمودم! در طی اين دوره ۱۵ روزه که به صورت خيلی فشرده توسط اساتيد برجسته ارتش انقلابی مان برگزار می شد نه تنها آموزش های متعدد نظامی بلکه آموزشهای دفاع شخصی،عقيدتی سياسی و ... نيز ارائه می گرديد.

مايک گروهان ۵۰ نفره بوديم و يک مربی تاکتيک به نام تاجيک ( از سرنوشت او بی خبرم ) داشتيم که قدی کوتاه داشت ، چابک و چالاک و خيلی با جذبه بود.  يکی از روزها به ستون يک تحت امر مربی تاکتيک و سه نفر از شاگردانش به طرف منطقه انجام تاکتيک نظامی حرکت کرديم . به جايی رسيديم که يک گودال ۱۵ تا بيست متری عمق و ارتفاع داشت. از کنار اين گودال که به صورت مار پيچ برای آن راه درست شده بود به ستون يک حرکت کرديم تا به کف آن رسيديم. يکی از شاگردان تاجيک طناب کلفت پلاستيکی را که هر نيم متر آن گره ای داشت به پايين انداخت و تاجيک به تک تک افراد گفت به کمک اين طناب از گودال خارج شوند. حدود ۱۰ تا ۱۵ نفر از گودال بالا رفتند و نوبت به بنده حقير رسيد. چشمهای همه ( چه آنها که بالا بودند  و چه آنها که در ته گودال )، به بالا رفتن من خيره شده بود . بالاخره با توجه به تجربه ای که از قبل از انقلاب در کوهنوردی داشتم از طناب بالا رفته و به سختی خود را از گودال خارج نمودم. پس از آن به تک تک افراد فرمان داده شد حالا به کمک طناب به داخل گودال برويد ( آنهايی که از طناب پلاستيکی برای بالا و پايين رفتن از کوه استفاده نموده اند می دانند اگر به خوبی از تکنيک خاص کوهنوردی استفاده نکنند پوست دست آنها به شدت صدمه ديده و حتی دچار سوختگی شديد می شود.) باز هم طبق معمول عده ای از برادران رزمنده به کمک اين طناب پايين آمدند  تا اين که نوبت به بنده حقير رسيد. برخی از دوستان با توجه به جثه نحيفی که داشتم به برادر تاجيک اصرار می نمودند ايشان را معاف کنيد و من هم اصرار می کردم که مشکلی نيست و می توانم بروم. خلاصه به اذن برادر تاجيک با استفاده از طناب پلاستيکی مذبور به پايين گودال رسيدم. تک تک برادرانی که ته گودال بودند آمدند دور من جمع شدند تا دست های مرا وارسی کنند و با تعجب ديدند فقط کمی قرمز شده در حالی که اغلب برادران آموزشی که اين تکنيک را نمی دانستند کف دستهايشان سوخته بود.

درپايان اين صفحه متذکر ميشوم با توجه به اينکه ضرورت می بينم خاطرات سالهای گذشته را به ترتيب تاريخ،از قبل از جنگ تا پايان آن بنويسم در آينده ای نزديک ماجرای شهادت دوستانم، مجروحيت خود و ... را در اولين فرصتهايی که برايم به دست بيايد اشاره ميکنم. خدانگهدارتان باشد.

   + ۲۵ کیلو ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٥ مهر ۱۳۸٢
    پيام هاي شما ()