این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

""ماموریت به تیپ امام سجاد (علیه السلام) ـ قسمت دوم""

                  "" سربازها و مواجهِه با سختی ها ""

با سلام ،                                                                           

مابین سربازهائی که در اختیارداشتیم یِه سرباز به نام عیسی جمالی اهل رشت بود که لهجه زیادی هم داشت،بسیار شوخ ،شاداب و فعال بود. یکی از وظائف اون آوردن آب و یخ بود، چند تا دَبِه20 لیتری مخصوص آب داشتیم که سربازها به نوبت از اون ها برای آوردن آب استفاده می کردند و هرموقع نوبت ِسرباز جمالی می شد یکی از دَبِه ها رو بر میداشت و با مراجعه به تانکری که حدود 500 متر با سوله اداری(هم محلی برای خواب و استراحت و هم جهت استفاده اداری بود) فاصله داشت این دَبِه رو پرکرده و به سوله می آورد حالا شما تصور کنید محیط پادگان کاملاً نظامی است و همه افراد ملزم به رعایت آداب نظامی ، لذا درگرمای بیش از حَدِ اندیمشک یِه دَبِه20 لیتری آب رُو هم به دوش کشیدن اونهم با اون فاصله مسافت، با تموم البسه نظامی چه قدر سخت بود!.سرباز جمالی برخلاف سرباز های دیگه(میریانی ،اسماعیلی ، بهره مندی )وقتی یخ یا آب رو می آورد به محضِ وارد شدن به اتاق ، پیرهن نظامیش رو از تنش خارج(به علت گرمای بیش از 40 درجه )و به یه طرف پرت میکرد و دستهاش رو به حالتِ باد بِه زَن تِکان می داد و با لهجه شیرین رشتی می گفت:

آی گِرمِه آی گِرمِه ... این مطلب رو چندین بار تکرار میکرد و دستهاش رو به حالتِ باد بِه زَن تِکان می داد.     


یِه شب که تو اتاقمون نشسته بودیم برادر علی کاشی با چند تا از برادران دیگه داشتند از خاطرات همشهریهاشون می گفتند، از اون خاطرات یِکیش مربوط به حاج حسن خدا بیامرزمیشه (حاج حسن هدایت معروف به حسن خِرس از برادران سپاه دماوند بود و اززُوار کربلا،که در همانجا به علت عارضه قلبی به لقاءا...پیوست) که براتون درج میکنم:              

یه روز حاج حسن  با چند تا از برادران دیگه هنگام مراجعه به پادگان ، فردی رو که برای سوار شدن، دست بلند کرده بود سوار میکنه مابین راه از اون سئوال میکنه برای چی به پادگان میری؟ اون میگه: اومدم برادرم رو ببینم ،از اون میپرسه برادرت کیه ؟ اون میگه: رمضون رجبعلی، بهش میگه : خُب زودتر میگفتی داداشت که الان پادگان نیست ،الان میبرمت پیشِش! بقیه برادران که خُلق و خُوی حاج حسن رو میدونستند سکوت کردند و دیدن حاج حسن جاده رو دور زد و بعد از طی مسافتی کنار یِه گله گوسفند که مشغول چریدن بودند نگه داشت و به این بنده خدا گفت: پیاده شو ما بین این گوسفندا داداشت رو پیداش کن! این بنده خدا به حاج حسن گفت : مگه من با تو شوخی دارم ! حاج حسن هم خیلی جدی جواب داد : چرا تُرش کردی به جای تشکرتِه آوردمِت پیش داداشت؟ خوب داداشت داره علف میخوره تو هم برو اگه گشنه ای با هاش بخور!!!خلاصه نزدیک بود که یه دعوایی بشه !!!برادران همراهِ حاج حسن داداشِ رجبعلی رو کنار کشیدند وبِهش گفتند این دوستمون منظوری نداره !!!با همه همینطوری شوخی میکنه و... بعد از اون وقتی ماجرا رو برای رمضون رجبعلی  تعریف کردند خیلی تماشائی شده بود. 

کربلای جبهه ها یادش به خیر...  

خاطرات دوران دفاع مقدس همچنان ادامه دارد ...

   + ۲۵ کیلو ; ٦:٠٧ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳۸۸
    پيام هاي شما ()