این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

""ماموریت به تیپ امام سجاد (علیه السلام) ـ قسمت اول""

                        "" سربازها و امام جماعت ""

با سلام ،                                                                           

سال 1367 بود که از طرف سپاه یکم به تیپ امام سجاد(علیه السلام) که در اندیمشک مستقر بوداعزام شدم در تاریخ 24/2/67 بلیط 5 بعد ازظهرِ قطار تهران ـ اهواز رو گرفتم(البته قطارتاخیر داشت)و راهی شدم، ساعت 9 صبح که به ایستگاه قطار اندیمشک رسیدیم پیاده شده و با تاکسی به سه راهی اهواز،اندیمشک ،دزفول رفتم وسوار مینی بوسی که به اهواز می رفت شده و پس ازسه کیلومتر و نیم که از اندیمشک رَد شدیم پیاده شدم.

از ابتدای جاده تا پادگان امام سجاد(علیه السلام) 4 کیلومتر جاده خاکی داشت و تردد ماشین هم خیلی کم بود لذا پیاده این راه رو طی کردم مابین راه یِه وانت پاترول نظامی سپاه رو دیدم دست تِکان دادم تا سوارم کنه ولی چون من با لباس شخصی بودم سوارَم نکرد بنابراین تو این هوای گرم تَمُوم راه رو مجبور شدم پیاده تا پادگان طی کنم راننده وانت پاترول که سرباز بود ،وقتی منو دید عذرخواهی کرد و گفت فکر نمی کردم به پادگان ما میائی! گفتم مهم نیست این هم مثل روزهای دیگه میگذره.


چون نمی خواستم به تبلیغات (تخصص اصلی خودم) برای ادامه ماموریت برم (به علت معذوریت پزشکی )دو روز طول کشید تا رئیس ستاد(برادر خانجانی) و پرسنلی(برادر قاسمی ) با توجه به نیاز امور مالی تصمیم گرفتند منو به اون جا معرفی کنند خلاصه خودم رو به مسئول مالی  برادر علی کاشی معرفی کردم و با صحبت هائی که با او داشتم قرار شد امورمربوط به صندوق داری به حقیر سپرده بِشه بنابراین لازم بود اطلاعات مختصری رو در مورد حسابداری از او یاد بگیرم لذا به طورشبانه روزی مشغول آموزش شدم به طوری که در مدت کمتر از یک ماه توی اون هوای گرم که فقط یه یه پنکه داشتیم اونهم توی سوله ای گرماش بیداد میکرد تُونستم چند سندِ حسابداری (با استفاده از برگه های تقویم رومیزی باطله)رو تنظیم و وارد دفاتر حسابداری (به صورت فرضی)کنم و این انگیزه ای بَرام ایجاد کرد تا بتونم این رشته تحصیلی را درآینده پیگیری و در نتیجه درسال 1380 لیسانس بگیرم(خاطرات مربوط به دانشگاه).

هر روز از اندیمشک یِه روحانی رو برای اقامه نماز جماعت به پادگان می آوردند، یِه یک ماهی از اومَدنم به تیپ گذشته بود و ایام مثل برق میگذشت ، یِه روز پشتیبانی واحد تبلیغات نَتُونسته بود روحانی رو به نماز خونه بیاره و من هم که نماز ظهر رو خونده بودم  ومشغولِ ذکر گفتن بودم ،صدای چند تا سرباز رو که به همدیگه تعارف میکردن تا یِکِیشُون امام جماعت بشه رو شنیدم بالاخره یکی از اونها که داش مَشتی وار حرف می زد رفت جلو ایستاد و دوستاش هم پشت سرش! همینکه قامت بَست و الله اکبر رو با همون حالت داش مَشتی وارگفت و بُلند بُلند سوره حَمد رو(که با غلط روخونی و تجویدی)می خُوند رفیقاش خنده شون گرفت و این بنده خدا تعداد رَکَعات نمازش رو فراموش کرد،طوری شد که از خجالت مرتب نماز می خَوند (نزدیک به نیم ساعت) و پشت سرش رو هم نگاه نمیکرد تا همه سربازها از نماز خونه خارج بِشَند ،اتفاقاَ من هم تو نماز خونه موندم تاباهاش صحبت کنم و وقتی خواست این سربازه بره صِداش کردم (از ترس تنبیه انظباطی و...  رنگش حسابی پریده بود) و علت این کار رو جویا شدم .اونهم گفت من بااین ها بچه محل هستم، بچه جنوب شهر ،اِنقدر به من گِیر سه پیچ دادند که دیگه منو تُو رو دَربایستِی گذاشتند حالا تورو خدا ما رو به امور قضائی نفرستید، من هم گفتم به شرطی این کار رو میکنم تا قول بِدی هرروز بیای پیش من تا در مدت یک ماه تَمُوم غلط های نمازت رو اصلاح کنی .به این ترتیب یِه باقِی الصالحات برای حقیر رقم زده شد . 

 کربلای جبهه ها یادش به خیر...   

خاطرات دوران دفاع مقدس همچنان ادامه دارد ...

   + ۲۵ کیلو ; ۳:۳٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٢ امرداد ۱۳۸۸
    پيام هاي شما ()