این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

تزریقات

                                  "" تزریقات ""

با سلام ،                                                                           

سال 1361 بود که از طرف مسئول دژبانی سپاه مسئولیت بازداشتگاه دادستانی نیرو های مسلح رو عهده دارشدم این بازداشتگاه در ساختمانی مصادره شده در خیابان خالداسلامبلی (وزراء) قرار داشت و اتهام متهمین بازداشت شده از نوع اختلاس،ارتشاءو...بود عده ای  از آنها مُجرِمیَتِشُون به اثبات رسیده و دوران محکومیتشون رو در بند عمومی سپری میکردند و عده اندکی هم دربند انفرادی ودر حال تکمیل پرونده توسط بازپرس مربوطه بودند.


مسئولیت حفاظت و حراست از دادستانی و متهمینِ نظامیِ در بازداشت، به عهده ما بود (دو نفردر روزهای فرد و دو نفردرروز های زوج به صورت شبانه روزو بنده هم به صورت اداری از ساعت 30/7 تا 5 بعدازظهردر اونجا{البته همه روزه ناچارمیشدم تا دیر وقت اونجاباشم}حضور داشتیم) حالا اگِه یکی از این متهمین مریض میشد باید یا خودمون به مداوای ابتدائی اقدام میکردیم و یا در مواقع ضروری که کاری ازما برنمی یُومدبا ماشینی که دراختیارمون بودمتهم رو برای درمان به نزدیکترین درمانگاه یا بیمارستان میبردیم و این کار ِبسیاردُشواری برای ما بود چون باید از متهم حفاظت کاملی صورت میگرفت تا فرار نکنه و ما به دردسر بیوفتیم لذا متهمینی که نیاز به تزریقات داشتند توسط آقا حبیب تزریق براشون اقدام میشد .یه روز آقاحبیب گفت تا کِی من باید تزریقات رو انجام بدم،چرا شما یاد نمیگیرید؟یه نظامی باید همه چیز رو بَلَد باشه حتی آمپول زدن رو! ما هم متقائد شدیم که باید یاد بگیریم آقا حبیب ابتدا مُتکائی رو براشت و مراحل انجام تزریقات رو به ما آموزش داد .چند روز بعد یکی از زندانیها ی بند عمومی تقاضای زدن آمپولش رو کرد. به آقا حبیب گفتم اما اون گفت من نمی زنم باید یکی از شما دونفر(من و شریفی) بزنید .هر دوی ما امتناع کردیم ،آقاحبیب هم گفت من نمیزنم یا بایدخودتون براش بزنید یا ببریدِش به درمانگاه ! با اصرار اون و شریفی قرارشد من آمپول رو بزنم. آقا حبیب گفت من داروی اون رو داخل سُرَنگ میکِشم ،بعد تو به همون روشی که گفتم بزن.متهمی که تزریقات داشت رو از بند خارج کردیم وآوردیم به دفترمون!این متهم چاق بود وحدود 90 کیلو وزن داشت آقا حبیب سُرَنگ رو(اونهم پنی سیلین!!!) آماده کرد و داد به من و کُلی هم از من تعریف و تمجید کرد ! همینکه سُرَنگ رو به باسَنِ اون فرو کردم نمیدونم چی شد که سُرَنگ رو رهاکردم این بنده خداهم چون چاق بود این سُرَنگ روی باسَنِش شروع کرد به تِکُون خوردن!!! یه صحنه خنده داری شده بود آقا حبیب مرتب به من اشاره میکرد که ادامه بده تا متوجه نشده!من هم هاج و واج مونده بودم که چه کار کنم ،خلاصه تا به خودم اومدم و سُرَنگ رو خالی کردم خِیس عَرق شده بودم که نَکُنِه این زندونی معترض بشه و... بعد از انجام تزریقات زندونی رو به داخل بند هدایت کردیم و کلی خندیدیم فردای اون روز دوباره همون زندونی اومد و گفت آمپول من رو بزنید جالبه که میگفت آقای عزیزی بزنه! (اسم این زندونی که یادم نیست امیدوارم حلالمون کنه)ما هم زدیم و تَرسِمُون از بین رفت ...

کربلای جبهه ها یادش به خیر...

خاطرات دوران دفاع مقدس همچنان ادامه دارد ...

 

   + ۲۵ کیلو ; ۳:۳۱ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸۸
    پيام هاي شما ()