این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

حلول ماه شعبان مبارک باد

حلول ماه شعبان مبارک باد

با سلام. درست است که به پايان بزرگداشت هفته دفاع مقدس رسيديم. لکن کماکان نمايشگاه هايی که به همين مناسبت برپا شده هنوز آماده و پذيرای کسانی است که تمايل دارند اندکی از ايثارگري، و جوانمردی رزمندگان اسلام را نظاره گر باشند. اين نمايشگاه ها يادآور خاطره های بسياری است كه اقشار مختلف به جبهه می رفتند، سنگرهايی كه در آن نماز شب به پا می شد، سلاح هايی كه دشمن را از خاك جمهوری اسلامی با ماشه رزمندگان اسلام بيرون ميراند، نمازخانه هايی كه هم جای مناجات با خدا بود و هم غذاخوری (طوری كه نمی توانستيم رزمنده جزء را از فرمانده اش تشخيص دهيم)و ... ، خاكريزهايی كه در پشت آن جراحت رزمنده مجروح توسط پزشك بسيجی مداوا می شد و يا شهيدی جان به جان آفرين تسليم می نمود و...

تا زمان برپايی نمايشگاه ها به پايان نرسيده خوب است كه از اين مكانهای ديدنی كه يادآور حماسه های عزيزان رزمنده است ديدن كنيد. زيرا اكثر كسانی كه اين نمايشگاه ها را برپا می نمايند خودشان در صحنه های نبرد بوده اند بنابراين تمام تلاش خود را به كار می اندازند تا جلوه ای از آنچه در صحنه نبرد با دشمن زبون رخ داده است به تصوير كشند.

در اين هفته مناسبتهای ديگری همچون ولادت سرور آزادگان جهان حضرت اباعبدلله الحسين(ع) كه مصادف با روز پاسدار . ولادت حضرت ابولفضل العباس (روز جانباز) . و ولادت سيدالساجدين حضرت امام ذين العابدين (ع) دارای اهميتی والاست كه پيشاپيش به همه مسلمين جهان تبريك و تهنيت عرض می نمايم. و اما خاطره:

معمولا شيرين ترين لحظه برای يك رزمنده بسيجی زمانی است كه نامه ای به دست او می رسد. و يا وقتی به تلفن دسترسی پيدا می كند و ميتواند با خانواده خود به نحو دلخواه ارتباط برقرار كند. سال ۵۹ بود كه قسمت شد به همراه شهيد پيچك به سنندج و از آنجا توسط گشت تامين (گشت تامين حداقل دو خودرو داشت كه بر روی آن دوشكا نصب شده بود و وظيفه آن حفاظت از خودروهای داخل جاده بود) به شهرستان سقز برويم . اين شهر به تازگی توسط رزمندگان اسلام از تسلط گروهك كومله و دموكرات آزاد شده بود. اين بنده حقير نيز قرار بود در كوتاه ترين زمان ممكن خبر سلامتی خود را به خانواده ام بدهم. لذا چند روزی گذشت و نتوانستم تماس بگيرم. مرتب دلشوره داشتم . منزل پدری هم تلفن نداشت. بنابراين منزل خاله ام تماس گرفتم و پيغام دادم كه روز بعد در ساعت ... تماس ميگيرم . خلاصه روز بعد در ساعت مقرر موفق به تماس نشدم. و يك ساعتی گذشت تا توانستم ارتباط برقرار كنم. همين كه تماس برقرار شد مادرم گوشی را برداشت! زبانش بند آمده بود و فقط گريه می كرد. و تنها اين بنده حقير با وی سخن می گفتم. مدتی به همين نحو گذشت تا توانستم او را به حرف بياورم. حال شما در نظر بگيريد با چه زحمتی مادر آمده و چشم انتظار در انتظار صحبت با فرزندش و ...

الان كه بيش از بيست سال از اين ماجرا می گذرد نه تنها تلفن ثابت بلكه براحتی با تلفن همراه می توان از حال و روز يكديگر مخصوصا مادر باخبر شد. كه بعضی همين را هم دريغ می كنند. خدانگهدارتان.

   + ۲۵ کیلو ; ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ مهر ۱۳۸٢
    پيام هاي شما ()