این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

گُم شدنِ حمید و کلاغ پری

                                "" گُم شدنِ حمید و کلاغ پری ""

با سلام ،                                                                 

بیست و دوم بهمن امسال هم آمد و به اتفاق عَیال و دخترگُلَم و مادر و مادر عَیال به راهپیمائی باشکوهی که هرسال برگزار می شه رفتیم(البته پسرا مستقل رفته بودند) .همون شورو شوق و عشق همیشگی رو درمردم(از پِیر و جَوون گرفته تا اون بچه کوچولوئی که در کالسکه بود) می تونستی ببینی و این در حالی است که تا کسی اونجا نَره و از نزدیک با راهپیما ها  همراه نباشه نمی تونه وصف اون رو به زبون بیاره.خدایا مسئولین ما رُو همیشه قدردون این مردم خوب و فهیم و همیشه در صحنه قرار بده. بعد از ظهر امروز هم پس از چند سال وقفه به دیدار خُونِواده شهید غلامعلی پیچک رفتم .مادر شهید نامَم رو از یاد بُرده بود اما چهره مَنُو به خاطرداشت. یاد همه شهیدان گرامی باد و اما خاطره کلاغ پری :

این خاطره رو در حالی درج می کنم که چند روزی بیشتر به سال روز پاسداشتِ اربعینِ حسینیِ سالار شهیدان باقی نمونده و پیشاپیش این مصیبتِ بزرگ رو به همه بازدید کننده ها تسلیت می گویم.سال 67 بود وحقیر در ماموریت (اردوگاه ما در تنگه چهار زِبَر بودکه الان تنگه مرصاد نامگذاری شده،و شرح اون مربوط به عملیات مرصاد میشه که منافقین توسط رزمندگان دلیرمون تار ومار شدند)به سر می بردم بقیه ماجرا به نَقل از عَیالم :

روز عاشورای سال 67 با مَجید و حَمید برای عزاداری همراه دَستِه زنجیر زنی از چهارراه نِظام آباد به مِیدُون امام حسین(ع) در حرکت بودیم که حمید (پسرِ دُومَم)نرسیده به مِیدُون مابین دسته،گُم شد. من و مجید هر چِی دنبال اون گشتیم موفق به پیدا کردنِش نشدیم(دو بار با مجید مِیدُون امام حسین(ع) رو تا چهارراه نِظام آباد پیاده طی کردیم)با دائی رضاش تماس گرفتم و قرار شد مساجد اون اطراف رو، باکلانتری هاو... بگردِه و خبربده. تا اینکه بعد از ساعتها جستجو دائیش با مراجعه به کلانتری مِیدُون گرگان، اون رو پیدا می کنه .دائی رضاش تویِ راه بَراش بستنی می گیره و می پُرسه کجابودی ؟حَمید با اُون زَبُون شیرین و دوست داشتنی می گِه:

مامانَموگُم کردم آقاپُلیسِه منو بُرد کلاغپَری(منظورش کلانتری بود)!بِهِم عدس پلو دادو...

حالا قضیه گُم شُدنِش رو تا ظهرهیچ کِی(مادر ،مادر شوهرو...) نِمی دُونست و وقتی که ما اومدیم خونِه،تازه همه متوجه گُم شدنِ حمید شدند پس از کلی انتظار بالاخره با تماس دائی رضاش ، از نگرانی و انتظارخیالمون راحت شد.وقتی حمید اومَد همه از اون، شرح ماجرا رو طلب می کردند چون دوست داشتند از زَبُون خودِش "زبون کودکانه"شرح ماجرا رو بخصوص کلمه کلاغپَری رو بشنوند(یکی دو بار دیگه هم گم شده بود که تونستیم پیداش کنیم) حالا هر بار که راهپیمائی و ...مِیریم سر بِسرش می گذاریم: مواظب باش گُم نشی اُون وقت می بَرنِت کلاغپَری ها!!! اون هم می گه: بد که نمی گذره ،عدس پلو ... 

خاطرات دوران دفاع مقدس همچنان ادامه دارد ...

   + ۲۵ کیلو ; ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي شما ()