این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

ادامه ماموریت به...(قسمت سوم)

"" ادامه ماموریت به سقز،این باربا خانواده ""

                                                                    (قسمت سوم)

با سلام ،

همونطور که در قسمت قبل ذکر شد بااستقرارِمون درخُونه سازمانی (خونه ای که سه اتاق ،یه آشپزخونه ،یه حموم و دستشوئی داشت) هرکدوم ازما سه نفرتُو یِه اتاق باخُونِواده مون(حاج آقا مرتضی ،آقاحبیب وحقیر)زندگی می کردیم.کار هرسه تامون درارتباط با بسیج مستضعفین و سازماندهی نیروهای بسیجی که به سقز اومده بودن و...بود بنابراین کارمون طوری بود که می تونستیم با هم هماهنگ باشیم تا هرشب یکی ازما مُسلَح در خونه سازمانی برای مسائل امنیتی واتفاقات غیر قابل پیش بینی ،حضورداشته باشه.

یه روز به طور اتفاقی همه ما خُونه بودیم و خانم هامُون تو یِه اتاق مشغول صحبت وآشنائی بیشتر باهم و...بودند. ما سه تا هم تُو اتاق مجاور مشغولِ صحبت های کاری بودیم که در این بِین خانمِ آقاحبیب کُلتِ شوهرش رو برداشته بود ومشغول باز و بَسته کردن اون وامتحان کردن وآموزش به خانُوم های ما،که یک دفعه یِه تیر ازکُلتِی که دردستِش بود خارج می شِه(مجید نازِمون هم پیش اونها بود، اتفاقا این عکسی که بااسلحه کلاشینکف کنار وبلاگم هست توهمون اتاق ازش گرفته شده) باصدای شلیک گلوله هر سه تاایمون از اتاق پریدیم بیرون اماآقا حبیب،از ما دوتا زود تر،بی محابا و بی درنگ،از اتاق پرید بیرون(آخه اسلحه مال اون بودوبراش خیلی مسئولیت داشت اگه خدای نکرده اتفاقی می افتاد فقط بایِه دَر زَدن وارد اتاق خانُوما شد و وقتی از سلامتی همه خِیالش راحت شداسلحه شو گرفت و اومد بیرون. (حالااگه یه همچین موردی برای شما اتفاق افتاده بودچه می کردید؟عکس العمل خودتون رو اگه جای ما بودید در نظربگیرید؟!)حالا شرح ماجرا رو از قول عیالم هم بخونید:

همه ما ایستاده بودیم(مجید بغلِ من بود وکنار پنجره ایستاده بودم)که خانُوم آقاحبیب همونطور که مشغول یادآوری برای خودش ونِشون دادن چِگونگی استفاده ازاسلحه درشرائط مختلف به ما بود، دستِش رو ماشِه رفت و تیررها شد و از بغلِ گوش مجید و من رَد شد و خُورد به شیشه اتاق،که آقا حبیب دَرزدو یِکهُواومد تو اتاق،اسلحه شو ازخانمش گرفت و رفت بیرون. از یِه طرف همه مون ترسیده بودیم واز طرف دِیگه خنده مون گرفته بود از این اتفاقی که خَتم بّه خِیر شد.

 خاطرات دوران دفاع مقدس همچنان ادامه دارد ...

   + ۲۵ کیلو ; ٤:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي شما ()