این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

ادامه ماموریت به ...(قسمت اول)

"" ادامه ماموریت به سقز،این باربا خانواده ""

 (قسمت اول)

   با سلام ،

این بار با مرخصی کوتاهی که گرفته بودم اومده بودم به تهرون تاخونِواده رو هم به سقز ببرم (البته با هماهنگی قبلی با عیال شجاع). خیلی سخت بود تا تُونستم پدرا و مادرامون( البته بیشتر از همه پدر و مادر خودم ناراضی بودند)رو راضی کنم ،بالاخره با کلی توضیح و توجیه در مورد وضعیت اونجا و اینکه دو تا از همکارا هم عیالشون رو آوردند رضایت اونها جلب شد.

ساعت 5 صبح اوائل مهر ماه سال 62  با ماشین شخصی خودم (یه وانت سبز رنگ پیکان) به همراه عیال و پسرم مجید (حدود یک ماهش بود)راهی  کردستان ــ سقز شدیم .چون باید قبل از ساعت 12 به دیواندره می رسیدیم ، مسیر هم طولانی وحداکثر سرعتی که ما میتونستیم با این ماشین بریم بیشتر از 110 کیلومتر در ساعت نمی شد لازم بود بدون توقف و استراحتِ دربین راه،رانندگی می کردم .در بین راه (جاده تهران قزوین) در یک لحظه در حالی که عیال هم خواب بود خوابم بُرد وخدا رو شکر با برخورد به گارد ریلِ کنار جاده هر سه تامون از خواب پریدیم.برای همین به توصیه عیال یه جائی ایستادیم تا چُرتی بزنیم و دوباره به مسیر ادامه بدیم اما این چُرت زدن باعث شد یه ساعتی به خواب ناز فرو بریم و برای رسیدن به دیواندره با تمام سرعت بنده بِرُونَم .

خلاصه ساعت 12.45 به ایست و بازرسی دیواندره رسیدم و با توقف ماشینم توسط برادر پاسداری که اونجا بود روبرو شدم هرچی براش توضیح دادم که ماشین من کاملاً شخصیه ،لباسهامَم کُردیه و مسلح به کلت و نارنجک و ...  و تانیم ساعتی که من وقت دارم، تامین جاده هنوز برداشته نشده ،لذا میتونم خودمو به سقز برسونم توجه نکرد و جلوی من رو گرفت. من هم که اون موقع جَوُون و جسور و... بودم در یک لحظه که اون پاسدار حواسِش جای دیگه بود پارو رو پدال گاز گذاشتم و حرکت کردم اما اون که با دل و جرات تر از من بود بایه شلیک هوائی وفریادایست دادن منو مجبور به توقف کرد سَرِتُونُو درد نیارم حالا من طلب کار شده بودم:که تو با این کارِت زن و بچه منو ترسوندی و... !!! اگه منو معطل نکنی با فرصتی که دارم می تونم خودمو به موقع برسونم وبا کلی التماس و گردن گرفتنِ مسئولیتِ عواقبِ این کارم رضایت دادتابه راهم ادامه بدم به طوری که دیگه سرعت غیر مجاز تُو این جاده باریک و پیچ های خطرناک به التهاب و اظطراب و... همه مون می افزود. توی راه هم می دیدیم که چند تا ماشین رِیو ارتش داشتند تامین جاده رو جمع می کردند و می رفتند به مقرشون.با هرزحمتی بود بالاخره ساعت 13.20 خودَ مو به سقز رسوندم این دلشوره و نگرانی به حبیب و مرتضی که منتظرمون بودند هم منتقل شده بود،با دیدن ما خوشحال شدند و کمک کردند تا اساس هامون رو تو خونه سازمانی (خونه ای که سه اتاق ،یه آشپزخونه ،یه حموم و دستشوئی داشت و هر اتاق هم متعلق به یه خونواده و قراره مشترکاً با هم زندگی کنند) کنار پادگان (که این پادگان قبل از انقلاب متعلق به ساواک بود)خالی کنیم.

   خاطرات دوران دفاع مقدس همچنان ادامه دارد ...

   + ۲۵ کیلو ; ٥:۱٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ بهمن ۱۳۸٧
    پيام هاي شما ()