این قلم و خاطرات جبهه

خاطرات شخصی‌ام از دوران پرحماسه دفاع مقدس

 

 

 

 

ماجرای مجروحیت خودم و شهادت یکی از دوستانم

به یاد شهید منوچهر زنگنه و شهادتش در عید قربان 1359

با سلام ،

قبل از درج ادامه خاطرات دوران دفاع مقدس لازم می دونم شهادت جمعی از سرداران دوران دفاع مقدس را به امام زمان ( عج ) و مقام عظمای ولایت و همچنین اُمت خداجو تبریک و تسلیت بگویم .

و اما بعد ... برای رفتن به کردستان چند مسیر وجود داشت (مسیر زنجان به بیجار ،کرمانشاه به سنندج و ...) بنا به توصیه شهید پیچکما با اتوبوس ازتهران به کرمانشاه رفتیم و شب را به جهت عدم تامین در ادامه مسیر در پادگان آن شهر خوابیدیم و صبح زود با اسکورت تامین جاده (اسکورت ها حداقل شامل دو وانت کمکدار دارای تیربارچی کاتیوشا یا کالیبر پنجاه با تعدادی از رزمجویان مسلح به کلاشینکف یا ژ3بود) به سمت سنندج حرکت کردیم و بعد ازگذشتن از دیواندره به سقز رسیدیم و در ساختمانهائی که سپاه مستقر بود اسکان یافتیم این شهر مدتی در سلطه گروهک های ضد انقلاب بود که پس ازآزادسازی آن توسط نیرو های انقلابی ، حفاظتش به عهده تنها 40 نفر از پاسداران که از شهرهای مختلف تهران ، کرمانشاه ،مشهد ،نیشابور و ... آمده بودند از جمله شهیدکاوه گذاشتهشده بود لذا روزها ضد انقلاب جرات نفوذ نداشت اما شبها با استفاده از تاریکی شب به داخل شهر می آمد و با تهدید و ارعاب وارد منازل مردم می شد و اقدام به باجگیری تحت عنوان ... می نمود و نیرو های انقلابی هم چاره ای جز استفاده از کمین زدن ، کشت شبانه و ...برای مصون ماندن مردم از باجگیری آنها و تامین امنیت نداشتند .

عکس دیگر رزمندگان حاضر در عکس به خاطر عدم اطمینان از رضایتشان و نیز احتیاط در مورد مسائل امنیتی محو شده است. شنیده ام برخی شان شهید شده اند. آنها که زنده اند هرجا هستند موفق باشند ان شالله.

 

یکی از این انقلابیون شهید منوچهر زنگنهبود، اون با تسلطی که به زبان کردی داشتبا نفوذ به گروهک دمکرات ( حدود شش ماه )و شناسائی عوامل آنها در آشوب های کردستان ، به محض مطلع شدن از لو رفتنش بادو تا کلاش و چهار نارنجک و یک کلت لورور خودش رو به عزیزانی چون سردار ( هد ) رساند . نکته جالبی که خودش می گفت این بود : قبل از اینکه لو برم به ( هد ) پیغام دادم اگه اجازه بدین عزالدین حسینی و قاسملو ( از رهبران گروهک دمکرات و کومله )رو خیلی راحت میتونم با یک نارنجک به هلاکت برسونم و در جواب ( هد) گفت : اگه قرار بود این کار رو بکنیم خیلی زودتر از اینها می تونستیم وبا کشته شدنش به این صورت ، یک سمبل و یک بُت برای کسانی که با احساسات مردم بازی می کنند می ساختیم . خلاصه شهید منوچهر زنگنهبه دستور سردار(هد) به شهر سقز اعزام و مسئولیت اطلاعات رو عهده دارشده بود وحقیر نیز چند ماهی بیش نبود که با اون آشنا شده بودم و در این چند ماه به همراه اون و تنی چند از دوستان شبها که به گشت شبانه و کمین می رفتیم من هم کار خطاطی (روزها انتخاب آیات فرآن ، احادیث و شعار های انقلابی و شبها استفاده از آنها جهت طراحی ، خطاطی بردیوارهای اماکن عمومی) برروی دیوار های شهررا عهده دار می شدم . بعضی شبها منوچهر تنهائی تا اذان صبح به گشت می رفت و چون زبان کُردی سقزی را خوب مسلط بود به اون کسی شک نمی کرد . یکی دو بار هم بعداز برگشتن به مقر با لباسهای گردو خاکی آمده بود وقتی علت راجویا شدیم معلوم شدبا ضد انقلاب درگیر شده .چند روزی قبل از عید قربان بود که هسته های مثلثی شکل رو که متعلق به گروهک چریک های فدائی خلق بود ، اونها شناسائی کرده بودند براساس طرح عملیات قرار شد صبح عید قربان برای دستگیری این هسته ها اقدام کنند. افرادشون چون کم بود ما هم داوطلب شدیم باهاشون بریم یادم میاد منوچهر شب عملیات حال عجیبی داشت قرآن می خوند و نماز بپا می کرد، بشاش بود، سر به سرمن میگذاشت و نمیگذاشت بخوابم همین که چشمم گرم خواب می شد منو صدا می کرد و می گفت بخواب ، بخواب ... خلاصه صبح پس از خواندن نماز با یک جیپ لاندرور ،

و یک خاوراتاق داربرای دستگیری این چند نفر راه افتادیم، بار اول من باکاک عبدا... و اصغر چند تای اونها روگرفتیم و به مقر تحویل دادیم وقتی به منوچهر و کاک عمر ملحق شدیم با اونها به آدرس بعدی رفتیم همینکه روی تنها پل رو گذر شهر رسیدیم تیر اندازی و در گیری شروع شد . آره !کمین خوردیم ، اونهم تو روز روشن ! توی این در گیری منوچهر به لقاءا... پیوست و شهید شد دو تا از پیشمرگها)جبار اسعد پورو ...)هم که با ما بودند شهید شدند، و قتی با کاک عمر ( به علت زخمی شدن دستم ) به یکی از خانه ها پناه بردیم پیر زن صاحبخانه برای جلوگیری از خونریزی ، مرحمی از زردهتخم مرغ و زرچوبه و... روی دستم گذاشت و کاسه ای برنج دمی برای برطرف شدن ضعف ناشی از خونریزی دادخوردم و با شنیدن صدای آژیر آمبولانس خودمونو به اون رسوندیم اما اون نامردا ( ضد انقلاب ) به آمبولانس هم رحم نکردند و به سمت ما یک نارنجک تفنگی پرتاب کردند با کاک عمرکه از ناحیه صورت زخمی و خون آلود شده بود سوار آمبولانس شدیم و به بیمارستان رسونده شدیم . ادامه دارد ...

   + ۲۵ کیلو ; ۳:٢٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳۸٤
    پيام هاي شما ()

 

 

 

 

خاطره های جنگ قسمت اول!

به یاد شهید پیچک وشهیدان بهرامی و سلیمانی

با سلام ،

بدون مقدمه خاطرات دوران دفاع مقدس  ( 2 سال با گروهک های ضد انقلاب + 8 سال با بعثی ها ) را پی می گیریم  :

اواسط سال 58 زمانیکه در مجموعه ای فرهنگی ، مشغول انجام وظیفه بودم با شهید پیچک آشنا شدم اون معلمی آگاه نسبت به تمامی مسائلی که در دور و برش می گذشت بود واین آگاهی به حدی بود که با تمامی گروه های اسلامی و غیراون آشنائی کامل داشت لذا با مراوده ایکه درمدارس منطقه کریمخان وخیابان سمیه ایجادکرده بود هر دو هفته یک بار با هماهنگی مدیران آن مدارس، با محصلین به کوهپیمائی می رفتیم و او به ابهامات و شبهات دانش آموزان پاسخ می داد ( بیشتر کوه های سمت اوین درکه ویا سمت شیر پلا و...).

ازنکات جالب توجه ، آشنائی شهید پیچک به فنون رزمی ، نظامی وانواع اسلحه بود وبا هربارکوه رفتن این فنون را به ماآموزش میداد. معتقدبود بچه مسلمونها باید همه فن حریف باشند . این همکاری فرهنگی ما مدتهای مدید ادامه داشت و با اتفاقات و فراز و نشیبهائی همراه بود ( با توجه به رویدادهائی که به مناسبت های مختلف در کشورمان رخ میداد) که در صورت ضرورت به آن اشاره خواهم کرد .

با بروزاتفاقات غم انگیزدرکردستان درسالهای 58 ،59 وخطرتجزیه آن توسط گروهکهای ضد انقلاب (‌دمکرات،کومله ،چریکهای فدائی اقلیت واکثریت ،حزب توده ،پیکار، منافقین و...)، اقدامات مؤثری توسط نیروهای انقلابی ازجمله شهیدپیچک که به این نیروها پیوسته بودبرای مقابله باآنهاصورت گرفت .اواسط سال 59 شهید پیچک به مجموعه فرهنگی ما آمد و پس از توضیحا تی در مورد وضعیت آزادسازی برخی شهرهای کردستان از جمله سقزو اینکه مردم این شهر از یک بحران خارج شده و انتظاربرقراری امنیت و زدودن فقر را از نیروهای انفلابی داشتند، از ما برای پیوستن به او برای انجام کارهای عمرانی ، تبلیغاتی و فرهنگی مدد خواست . از میان ما (حقیر،خزل،بهرام ،شهید حبیب بهرامی ،شهید سلیمانی و خواهررعیت نژادو ...) بنده و شهید سلیمانی داوطلب شدیم شهید پیچک که متعجب شده بود رو به من کرد وگفت تو بااین جثه چکارمیتونی بکنی درجواب گفتم مگه نگفتی کارفرهنگی و تبلیغی،خوب خطاطی ودست به قلم شدن مگه کارفرهنگی ، تبلیغی نیست؟ خلاصه چند روزی طول کشید تا با راضی کردن خانواده و او ما هم افتخار همراهی با انقلابیونی مثل او را پیدا کردیم . ادامه دارد ...

 

 

   + ۲۵ کیلو ; ۱٠:٥٧ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ٦ دی ۱۳۸٤
    پيام هاي شما ()